زیبایی شناسی هنری یا «استتیک» و طبیعت

////زیبایی شناسی هنری یا «استتیک» و طبیعت

زیبایی شناسی هنری یا «استتیک» و طبیعت

زیبایی شناسی هنری یا «استتیک» و طبیعت

اصل واژه ی استتیک که آنرا زیبائی شناسی هنری می نامیم از کلمه یونانی «استتکیوس» یه معنی توانایی دریافت به کمک حواس گرفته شده است و این بخش از زیبایی شناسی را «الکساندر بوم گارتن» که کتابی نیز در این زمینه به نام «استتیکا» در سال ۱۷۵۰ میلادی منتشر کرده است، به عنوان «علم معرفت حسی» تعریف کرده و مکتب زیبائی شناسی متافیزیکی را پدید آورده است.

بی تردید هنر پیوندی ریشه ئی با عنصر «زیبائی» دارد و زیبائی را می توان در واقع حس ادراک روابط لذت بخش نامید از طرفی شکا اندیشه و تفکر و نوع فرهنگ و شخصیت فردی هنرمند تعیین کننده ی نحوه ی نگرش او به جهان و روشنگر چگونگی ادراک زیبائی است.

«هربرت رید» به طور کلی زیبائی را حس تشخیص روابط لذت بخش می داند. از این دیدگاه انسان در پیوند با جهان پیرامون خود، در برابر عناصری چون سطح، شکل، حجم و بافت اشیاء واکنش نشان می دهد. برخی از این عناصر به تنهائی و یا در رابطه با یکدیگر در یک مجموعه ی هماهنگ و ترکیبی موزون قرار میگیرند که در نهایت موجب خوشایندی و احساس لذت می شوند که آن را حس (زیبائی) می نامیم. هستند مردمی که از درک تناسبات موجود در اشیاء آگاهی نداند و از درک زیبائی ها و لذت ناشی از آن ها محروم می مانند.

همواره این سوال مطرح بوده است که بین هنر و زیبائی چه رابطه ئی است؟ آیا هنر همان زیبائی است و یا هر پدیده ی زیبا را می توان هنر نامید؟ و آیا هر آنچه زیبا نیست هنر نیست؟ با بررسی و کندوکاو در مفهوم هنر در اعصار گذشته و نیز تظاهرات کنونی آن در سراسر جهان از دیدگاه جامعه شناختی در می یابیم که هنر الزاما همان زیبائی نیست و بسیارند پدیده های زشتی که به زیور هنر آراسته شده اند و بسیار چیز های زیبا که عاری از هنرند.

حس درک زیبائی و یا زیبائی شناسی هنر استتیک با ادراک معمول حواس انسانی در رابطه با فضای هستی تفاوت های بسیار دارد. «ارنست کاسیرر» استاد بنام فلسفه آلمانی و جهانی در این زمینه می گوید: «حس ادراک زیبائی تنوع بسیار دارد و از ادراکات متعارف حواس انسانی بسیار بسیار پیچیده تر است. در ادراک حسی به دریافت خصوصیات عام و ثابت اشیائی که ما را احاطه کرده اند اکتفا می شود. اما غنائی که در تجربه ی زیبائی استتیک وجود دارد اصلا قابل مقایسه با ادراک حسی نیست. در تجربه ی زیبائی امکانات بالقوه ئی که هیچگاه در تجربه ی حسی روزمره متحقق نگشته باشند بی شمارند. در آثاری که هنرمند می آفریند این امکانات بالقوه به فعل می ایند پرده از روی آنها گرفته می شوذ و صورت معینی پیدا می کنند. یکی از مزایای بزرگ هنر و یکی از ژرف ترین جاذبه های آن پدید آوردن خصیصه ی انتها ناپذیر صورت ظاهر اشیاء است.»

در بررسی و تحلیل زیبائی به دو مورد ویژه بر می خوریم: یکی زیبائی طبیعی و دیگری زیبائی هنری. آیا می توان زیبائی طبیعی را با زیبائی هنری یکسان قلمداد کرد؟ تنها جوابی که به درستی روشنگر موضوع خواهد بود این است که: زیبائی های هنری به دلیل آنکه آفریده ی روح و بازتاب ذهن و اندیشه هنرمندند والاتر و برتر از زیبائی های طبیعی اند. به عبارت دیگر زیبائی هنری باز آفرینی یبائی طبیعی است. «هگل» در این زمینه به روح و پرداخته هایش اعتبار فراوانی بخشیده و معتقد است که تنها زیبائی هائی را می توان حقیقی به شمار آورد که پرداخته ی روح انسانی باشند.

«بندوتو کروچه» فیلسوف ایتالیائی می گوید « گفت و گو کردن از رودخانه قشنگ و درخت زیبا از مقوله ی معانی و بیان و صنایع لفظی است.» به نظر او وقتی طبیعت را با هنر مقایسه می کنیم طبیعت محدود به نظر می رسد، طبیعت لال است مگر آنکه هنر آنرا به سخن گفتن وادارد. شاید بتوان با تفکیک کامل زیبائی طبیعی و زیبائی هنری (استتیکی) تناقض میان این دو تلقی را از بین برد. زیبائی های طبیعی که فاقد خصیصه ی ویژه استتیکی باشند معتقدند. زیبائی طبیعی یک منظره همان زیبائی استتیکی نیست که ما در نقاشیهای منظره سازان بزرگ احساس می کنیم و خود ما تماشاگران کاملا آگاه به این اختلاف هستیم. من می توانم در طبیعت گردش کنم و مفتون لطف و ملاحت آن گردم، از هوای خوش آن سرمست شوم، طراوت چمن را بچشم و تنوع و دل انگیزی رنگ ها را بستایم و عطر گل ها را ببویم. اما در این صورت وضع روحی من دچار دگرگونی ناگهانی می شود و از این به بعد این چشم انداز را با نگاه هنرمندانه می نگرم و به نقاشی آن منظره دست می زنم. حال دیگر وارد عالم جدیدی شده ام، عالمی که نه از چیزهای زنده بل از «صورت های زنده» ساخته شده است. حال دیگر من در وسط واقعیت حضوری چیزها قرار ندارم، بل در وزن (ریتم) صورتهای فضائی در هم آهنگی و تضاد رنگ ها و در تعادل میان سایه و روشن مستغرق گشته ام. به این طریق تجربه ی استتیکی عبارت از جذب شدن در جلوه ی پوینده ی صورت است.

هنر هرگز در پی تکرار طبیعت نیست و دیدنی ها را بیان نمی کند بل آنچه نادیدنی است را قابل دیدن می سازد. هنرمند نگرش هنرمندانه به طبیعت تصوری شهودی از صورت ها ارائه می دهد. او طبیعت را بازگو نمی کند، طبیعتی نو می آفریند. به عبارت دیگر طبیعت در دست هنرمند «تفسیر» می شود. روند دیدن و نگریستن هنرمند به جهان هستی تعیین کننده ی کیفیت آفرینندگی دست آفریده های هنر اوست. این که او چگونه می بیند، به ما می گوید که چگونه می اندیشد. راه و رسم درست دیدن در حیطه ی هنر به ویژه هنرهای تجسمی اصول بنیادین در ساختار یک اثر هنری به شمار می آید.

About the Author:

ثبت ديدگاه

error: Content is protected !!