میکلانژ (میکلانجلو بوئوناروتی)(قسمت دوم)

//, مقالات هنری, وبلاگ/میکلانژ (میکلانجلو بوئوناروتی)(قسمت دوم)

میکلانژ (میکلانجلو بوئوناروتی)(قسمت دوم)

میکلانژ (میکلانجلو بوئوناروتی)(قسمت دوم)

میکلانژ بر مفهوم وحدت و یکپارچگی هنری تاکید تازه ای داشت. مباحث رایج در هنر سده ی پانزدهم ایتالیا در خصوص مجسمه سازی کاربرد ابزارهای مکانیکی را که ساخت قطعه قطعه و نیز چند نفری مجسمه ها را به کمک گروه های بزرگی از پیکره تراشان ممکن می ساختند بیش از اندازه مهم جلوه می داد. به نظر لئوناردو این امر حجتی بر فرودستی مجسمه ساز بود زیرا در حالی که شئ قالب ریزی شده «با نمونه ی اصلی در همان ارزش های ذاتی آن قطعه سهیم است» نقاشی «اصالت خود را حفظ می کند و افتخارات را منحصرا برای پدی آورنده اش به ارمغان می آورد و ارزشمند و یگانه باقی می ماند… چنین یکتایی و تفردی بدان مزیتی افزون بر آن اشیایی که در خارج گسترده شده اند می بخشد»

در اثنای این دوره مجسمه هایی که به کرات بیش از همه تولید انبوه می شدند نقش برجسته های کوچکی در مقیاس خانگی بودند ولی میکلانژ نه هیچ مجسمه ی کوچکی ساخت و نه نقش برجسته های چندانی در ابعاد کوچک پدید آورد. او از این هنرمندی کاسب کار باشد پروا داشت. علاقه ی مفرطش به قطعه سنگ های بزرگ و یکپارچه ی مرمرینی که دست تنها مجسمه های عظیم الجثه ای از انها تراشید مظهر چشمگیر ترین کوشش های صورت گرفته در عهد رنسانس برای تاکید بر تفرد اثر هنری و شخص هنرمند بود (هرچند هنرمندان دیگری از برخی مجسمه هایش مثنابرداری کردند). یکی از جالب ترین و تاثیر گذارترین جنبه های کار هنری اش گرایش به ساخت اثاری در مقیاس غیرخانگی و پرهیز از ریزه کاری و پرداخت محتوای روایی مضمون اثر فارغ از خوشامد تماشاگران است.

وازارای به ما می گوید که میکلانژ گهکاه از زیبایی مفهومی متعالی و مابعدالطبیعی در نظر داشت. وازارای به ما می گوید که میکلانژ در هیئت پیکرهایش تنها در پی آن بود که «در کل اثر هماهنگی خاصی از لطف و زیبایی که طبیعت آن را عرضه نمی دارد» برقرار سازد. پاره ای از اشعارش حاکی از برداشتی نو افلاطونی از زیبایی متعالی است که صرفا با حواس جسمانی درک نمی شود. در غزلی که شاید آن را برای اشراف زاده جوان، تومازو د کاوالیری نگاشته باشد می گوید درنگ و تامل در چشمان محبوب به هنرمند بصریت زیبایی الهی را می بخشد: «آنچه چشمانم دید فانی و میرا نبود آن زمان که در چشمان زیبایت نهایت آرامش را یافتم… روح به سوی جمال صورت کلی اوج می گیرد» او اشعار مشابهی نیز برای بیوه ای از خاندانی اشرافی به نام ویتوریا کلونا نوشته و در آن اشاره کرده است که به واسطه ی چشمان او به سوی «زیبایی برین الهی عروج می کند» میکلانژ دانته شاعر فلورانسی را بزرگ می داشت و اغلب این مضامین را می توان در برزخ و بهشت یافت ولی همین مفاهیم در محافل نو افلاطونیان پیرامون لورنتسو د مدیچی نیز رواج داشت و کتاب هایی چون کتاب درباری اثر کاستیلیونه که در ۱۵۲۸ در ونیز انتشار یافت به اوج آنها در میان عموم کمک کرد.

عموما تاریخ نگاران هنر فرض می کنند که اساس برداشت میکلانژ از زیبایی همین ها بوده است. با وجود این همواره معلوم نیست که چنین برداشت هایی به هنرش نیز مربوط باشد. وینکلمان نماینده ی ارشد مکتب نوکلاسیکی که رافائل را بزرگ می شمرد. این اشعار را به خاطر آنکه تاملانی برازنده درباره ی زیبایی آرمانی مثالی اند ستوده ولی بر فقدان زیبایی آرمانی در هنر میکلانژ که آشکارا آن را عاری از لطف یافته افسوس خورده است. بنیادی ترین وجه تمایز اشعار او از مجسمه ها و نقاشی هایش این است که او در این مجسمه ها و نقاشی ها تمایل دارد که پیکره ی مجسمه را بر چشمان و چهره ی آن مزیت دهد: مثلا مجسمه ی داوودش به تندی از بیننده روی بر میگیرد ولی در عوض ما را فرا می خواند تا از تماشای پیکر عریانش حظ بصری بریم.

میکلانژ با تاکید بر این گرایش از نقاشی چهره صورتی از هنر که بیش از هر صورت هنری دیگر نقاش را به تمرکز بر چهره و چشمان فرا میخواند، پرهیز می کرد (تنها چهره نگاره ی موثقی که به قلم او نقاشی شده و اکنون در دست است، طراحی آرمانی (برساو) شده ای از مردی جوان است) چهره نگاری در جهان خیال پردازانه ی نویسندگان افلاطون گرایی چون پترارک و کاستیلیونه جایگاهی سترگ داشت. برخی منتقدان این بحث را پیش کشیده اند که لئوناردو از بزرگ ترین چهره نگاران عهد رنسانس در قیاس با میکلانژ هماهنگی بیشتر با آرمان های نوافلاطونی داشت (به نقل از گارین) اگر همه ی انچه این اشعار درباره ی زیبایی می گوید فقط همین باشد ناچار باید از آنها قطع امید کنیم.

با این همه میکلانژ اشعاری نیز سروده است که به مراتب مفهوم جسمانی و ناسره تری از زیبایی عرضه می کنند و اینها شباهت های نزدیک تری با هنرش دارند از این میان نزدیک به چهل شعر خطاب به بانوی موسوم به «زیبا و سنگ دل» سروده شده است. رابطه ی میان شاعر و این بانو در این اشعار به جای انکه تعالی بخش و از سر سازگاری و تفاهم باشد رابطه ای خفت بار و متخاصمانه است. اگر در اشعتر نوافلاطونی ی و زیبایی اسمانی و پاکبازانه است در اینجا مادی و برخورنده به نظر می رسد. این اشعار چنان نامتعالی اند که یکی از محققان آنها را «سبکسرانه ترین سروده های» میکلانژ می شمارد و این بحث را پیش می کشد که ممکن است از اشعار عهد جوانی شاعر باشند. اگرچه محتمل است که برخی از این اشعار در اصل از کارهای اولیه ی شاعر باشند میکلانژ آشکارا از آنها شرمسار نبود. او می خواست آنها را در مجموعع شعر خود که قرار بود در اواخر دهه ی ۱۴۵۰ م منتشر شود به همراه اشعاری که احتمالا برا کاوالیری و کلونا نوشته بود بگنجاند. شاید حتی پاره ای از این اشعار را برای کلونا نوشته یا برایش فرستاده بوده باشد.

 

About the Author:

ثبت ديدگاه

error: Content is protected !!